| X | ||
|
ناگفته هاي دل يه عاشق
پست الکترونیک آرشيو ماهيانه نویسندگان
آرشیو موضوعی
پیوندها
پیوندهای روزانه
صفحات
Powered By NIKBLOG.COM |
خلوت تنهائي
حكايت : ابر و تپه شني
ابر جواني در ميان توفان عظيمي بر فرازدرياي مديترانه به دنيا آمد.اما فرصتي براي رشد در آن منطقه
نيافت،
باد عظيم ابرها را به سوي افريقا راند.همين كه به قاره افريقا رسيدند ، آب و هوا عوض شد آفتاب تندي
در آسمان مي درخشيد و در زير ، شن هاي خشك صحرا ديده مي شدو باد آن ها را به سوي جنگل هاي
جنوب راند ولی در صحرا هيچ باراني نمي باريد.بنابر اين ، ابر هم مثل انسان هاي جوان تصميم گرفت از
پدران و دوستان پيرش جدا شودو به كشف جهان بپردازد
.
باد اعتراض كرد :"چه كار مي كني ؟ صحرا همه جا يك شكل است! به گروه برگرد تا به مركزافريقا برويم
آنجا كوه ها و درختان زيبائي وجود دارد!اما ابر جوان و عاصي توجه نكرد. و كم كم ارتفاعش را كم كرد
و سرانجام نزديك تپه هاي شني ، پشت نسيم ملايمي نشست
پس از مدت درازي متوجه شد يكي از تپه ها به او ميخندد.تپه هم جوان بود.باد تازه آن را شكل داده بود.
همان جا ، ابر عاشق تپه شد.:...روز به خير.زندگي آن پائين چطور است
تپه جوان پاسخ داد : با تپه هاي ديگر ، خورشيد ، باد و كاروانهائي هم صحبتم كه هر از گاهي از اينجا
ميگذرند.گاهي خيلي گرمم مي شود ، اما تحمل مي كنم . زندگي در آن بالا چطور است؟
اينجا هم باد و خورشيد كنار ماست ، اما حسنش اين است كه مي توانم در آسمان بگردم وبا
چيزهاي زيادي آشنا بشوم
تپه گفت :"زندگي من كوتاه است .وقتي باد ازجنگل برگردد ناپديد مي شوم.
حالا غمگيني؟"
حس مي كنم به هيچ دردي نمي خورم."
"من هم همين حس را دارم.باد تازه كه بيايد مرا به جنوب مي راند و باران مي شوم.
به هرحال سرنوشتم همين است
."
تپه لحظه اي مكث كرد،بعد گفت:"مي داني اينجا در بيابان به باران مي گوئيم بهشت!.
"ابر با غرور گفت :"نمي دانم مي توانم به چيزي به اين مهمي بدل شوم يا نه ..از تپه هاي پير ؛افسانه هاي
زيادي شنيده ام مي گويند بعد از باران ، گياه و درخت مارا مي پوشاند.اما هيچ وقت نفهميدم اين یعني.
در صحرا خيلي كم باران مي بارد.
اين بار ابر مكث كرد.اما خيلي زود دوباره خنديد:"اگر بخواهي ، مي توانم باران بر سرت بريزم.
همين كه زسيدم عاشقت شدم و دلم مي خواهد هميشه كنارت بمانم.
"تپه گفت:"وقتي براي اولين بار تو را در آسمان ديدم ، من هم عاشقت شدم.
اما اگر موهاي زيبا و سفيدت را به باران مبدل كني ميميري
ابر گفت:" عشق هرگز نمي ميرد.دگرديسي مييابد و متحول میشود ،مي خواهم بهشت را نشانت
بدهم."وبا قطره هاي ريز باران شروع كرد به نوازش تپه.
زمان درازي به همين شكل ماندند تا این که رنگین کمان ظاهر شد
روز بعد تپه كوچك از گل پوشيده شد.ابرهاي ديگري كه از آنجا مي گذشتند ، ديدند كه آنجا ،
جنگل كوچكي به وجود آمده و آن ها هم بر تپه باريدند.بيست سال بعد ، آن تپه واحه اي شده بود ،
كه با سايه ي درختانش ،مسافران را پناه مي داد.
و همه ي اين ها به خاطر اين بود كه روزي ،ابري عاشق نترسيد و
زندگي اش را فداي عشق كرد.
نوشته شده در 11-8-1386ساعت01:21 قبلازظهر توسط mloving
| لینک ثابت ||
- نظر(2) - دنبالک ها(0)
خلوت دل
همه جا تاريك است، نمي بينم كه چه مي نويسم، اما مي دانم كه چه مي خواهم بنويسم، از تو مي نويسم، از نگاه تو، از حرفهايت، از حضورت، از ... براي تو مي نويسم، براي چشمهايت، براي لب هايت، براي ... به تو مي انديشم، به تو تقديم مي كنم، به تو سلام مي كنم، حياط عاشقي امشب چقدر خلوت است، هيچ رهگذري عبور نمي كند، صداي گريه و زمزمه نمي آيد، امشب عاشقي غريب است. آرام در حياط عاشقي قدم مي زنم. دوست دارم همين جا نوشته ام را تمام كنم، دوباره احساس مي كنم كه كلمات ديگر هيچ تاب و تواني براي احساسات من ندارند.......
نوشته شده در 11-8-1386ساعت12:21 قبلازظهر توسط mloving
| لینک ثابت ||
- نظر(0) - دنبالک ها(0)
سپيده عشق
ببین من عاشق را... ببین که چگونه عاشقانه در پی تو هستم ببین که چگونه شب و روز به یاد تو هستم و تنها آرزویم رسیدن به توست لحظه ای به من نظری بینداز ببین که تنهاتر از من هیچ تنهایی نیست... مرا باور کن، تنها تویی در قلب تنهایم! این قلب تنها، لحظه به لحظه به یاد توست ببین مرا که از همه عاشقترم، عاشق تو و آن قلب مهربانت از همه دیوانه تر منم... این منم که دلم میخواهد و آرزو دارم تو برای من باشی! دلم میخواهد تاابد برای من باشی و تنها عشق جاودانه ام باشی لحظه ای به من نگاه کن به من نگاه کن تا ببینی از همگان مجنون ترم، مجنون تو، مجنون آن چشمهای زیبایت ، دیوانه آن قلب پاکت.... بیا با هم عاشقترین باشیم، در میان همگان صادق ترین باشیم، ببین من دلشکسته را که شب و روزم یاد تو و ذکر نام تو است .... مرا باور کن ، این عشق مرا گرچه حقیر است ولی باور کن، باور کن که همین عشق حقیر، پاکترین و واقعی ترین عشق روی زمین است... عمر امیدوارانه و عاشقانه به عشق تو زندگی کنم!باور داشته باش که خیلی دوستت دارم ، تنها کافیست لحظه ای مرا باور کنی ! بیا با من باش تا سپیده عشق در قلبم طلوع کند! بیا با من باش تا سپیده آخر...
نوشته شده در 11-7-1386ساعت01:54 قبلازظهر توسط mloving
| لینک ثابت ||
- نظر(1) -
|